امروز، عصر امروز، در غروب طلایی نارنجی دشت، اسب گذشت از دشت. اسب سفید، یال حنایی رها در باد که من باشم. پیرهن زن سپید، رها در باد که من باشم. آسباد به یاد اسب و زن و آن مرد که با اسب می رفت باد را بوسید که من باشم.
من که باد باشم حالا بوسه ام.
آسباد تنهاست در دشت، بر باد شانه دارد و بر خاک سایه! چرخ چرخ چرخ چرخ